تبليغاتX
پیچک
دوشنبه 11 اردیبهشت1391
درس معلم گر بود زمزمه ی محبتی -جمعه به مکتب آورد طفل گریز پای را

وقتی آرزوهایت به طرفه العینی به واقعیت می پیوندند حس ِ شیرین به یاد ماندنی اش تا همیشه در گلوگاهت خیمه می زند . 

آن روز عصر وقتی حرف از معلمی و دوست داشتن بچه ها شد خانوم ِ دوست پدرم گفت یک هفته می توانم جایگزین معلم کلاس اولش باشم و من تا صبح مثل همان وقت ها که روز اول مهر بی تاب رفتن بودیم دلم قنج می رفت و از ذوق خوابم نمی برد .همان روز رفتم و به تعدادشان پاکن شکلی خریدم ،21 عدد. 

 صبح زود با کلی انرژی رهسپار چشیدن طعم یکی از آرزوهایم شدم  در کلاس یکی یکی بچه ها خودشان را معرفی کردند و من دلم میخواست تک تک شان را بغل کنم و ببوسم . رابطه ی صمیمانه ی آغاز شد در دنیای پاک و بی آلایش بچه ها . البته پسر بچه ها شیطنت های  خاص خودشان را داشتند و بعد از دو سه روزی گاهی مجبور بودم به ظاهر عصبانی و جدی شوم . 

یک روز که تمرین ریاضی دادم ، محمد نورمحمدی با آن چشمان عسلی و مغرورش که هیچ وقعی به حرفم نگذاشت و دفترش را بست و من مجبور شدم جریمه اش کنم و باز هم با سماجت و شیطنتش گفت الان انجام نمی دهم خانوم ! قرار شد ستاره های کنار عکسشان - که هر پنج ستاره مساوی با جایزه ای ارزنده بود را جدا کنم و آنهایی که انجام می دهند ستاره ای کنار ستاره هایشان بچسبانم .نور محمدی یک ستاره داشت وقتی نگاهش کردم با خونسردی کامل گفت :بکنش ! گفتم یک آوانس می دهم برو بنویس دو تا ستاره میگیری اما ننوشت و من مجبور شدم ستاره اش را بکنم .

 فردا باز هم روز از نو - اینبار خودش جلو آمد و گفت ستاره ای که ندارم اما می توانم عکسش را از روی تابلو بکنم و کاملاً از رو رفتم . 
البته گفت می توانید یادگاری برش  دارید !!!یک روز هم یکی از پسر بچه ها تکه کاغذی دستم داد که فقط چهار شماره داشت معلوم میشد کاغذش را بد پاره کرده و بقیه ی شماره ها روی نصفه ی دیگر جا مانده و یواش گفت: خانوم این شماره ی خونه ی ماست به من زنگ بزن و وقتی یکی دیگر از بچه ها فهمید یک شماره موبایل نوشت و آورد با تعجب گفتم امیر علی این چیه گفت شماره بابامه خوب بهش زنگ بزن . 

و معمولا در وقت های آزاد کلاس کلی در مورد من حرف می زدند و سوال می پرسیدند که خانوم اجازه تا حالا لباس عروس پوشیدید ؟ حتی یکی از بچه ها روز بعد کارت آرایشگاه ِ مادرش را آورد و گفت سفارش مرا کرده تا خوشگل ترین عروس دنیا شوم . آن مدت تبدیل شد به کلی خاطره های قشنگ از بچه هایی که حتی بدجنسی شان هم دلچسب بود و روز آخر که دعا میکردند کاش هرگز معلم شان بازنگردد و من معلمشان باقی بمانم و نور محمدی قول داد تمام مشق هایش را بنویسد .

هنوز هم دوست دارم اگر زمان به عقب برمیگشت معلم شدن را بی شک انتخاب می کردم . 

+ به تمامی معلمین و اساتید عزیز در عرصه ی وبلاگ نویسی هفته ی شریف معلم را تبریک می گویم . دستانتان را برای صبوریتان باید بوسید :)

+چند وقتی است با اینکه کار خاصی انجام نمی دهم زمانم دود می شود و فرصتی برای نوشتن نمی ماند اما از خواندتنان غاقل نیستم و یادتان در من ریشه دارد :)

+باز هم بی ویرایش !! (آیتم سر به هوایی مستدام پیچک) .ایامتان به کام

+ نوشته شده در ساعت 19:48 توسط سر به هوا .
دوشنبه 4 اردیبهشت1391
ای دو صد لعنت بر این تقلید باد

 زندگی این روزهای بیشتر مردم را تقلید و هم چشمی و مدگرایی پر کرده است . تا آنجایی که بیشتر صحبت های دور همی شده فلانی موهایش را عسلی کرده و بهمانی مبل های فلان رنگ و قیمت و الخ..

از این ترکیب میهمانی ها اصلا خوشم نمی آید. اینکه رفته باشم لباس فلان مارکم را در چشم دیگران کرده باشم و خودم را بزک کنم با موهایی اجق وجق ،قرمز و زرد برای چَه چَه و به به .. به قول یک عزیزی من اصلاً آدم نیستم (!)

این همه مقدمه بافتم تا بگویم.. حالا نمیتوانم به طور واضح عنوان کنم چون بسیاری از فامیل اینجا را با ذره بین می خوانند و ما نمی توانیم دهان باز کنیم .. بی خیالش آب که از سر گذشت چه یک وجب چه اقیانوس اطلس ! خدمتتان عارضم که چند روز پیش از همان مهمانی هایی که ذکرش را در فوق گفتیم یخه مان را چسبید طوری که تمام راه های خلاص بن بست بود . ما هم که اینطور مواقع بلانسبت شما پاچه گیر می شویم بی حوصله با گوشی مان ور می رفتیم و یک نفر را مسلسل وار به اس ام اس بسته بودیم (او هم اینجا را میخواند .:( فقط آدرس اینجا را خواجه حافظ شیرازی ندارد که البته اگر تا الان آن جهان هم به وایرلس مجهز شده باشد غمی نیست . می خواند ).

دختر خانوم میزبان از مد جدید و شلوار های لوله تفنگی به قول خودش با رنگ های جیگری و زرد آنچنان تعریف میکرد که ما مانده بودیم مبهوت دختری با این کمالات و تحصیلات به لطف دانشگاههای غیر انتفاعی دورقوزآباد  مشغله ذهنی اش چه می باشد!بعد از گفت و گوی های اینچنینی به آدم شماره ی یک زنگ میزنم تا انرژی لازمه را کسب کنم و دوباره به میدان برمی گردم . مهمل نبافم خوش که نگذشت متاسف هم شدیم هم برای آنها هم برای خودمان که معمولا ترجیح می دهیم ساده پوش باشیم و همیشه قرنی از مدهای به روز دور مانده ایم . (خوب میگویند عقل بعضی مردم به چشمشان است )

شب که داشتم مولانا می خواندم یاد شب هایی افتادم که بابا برایمان حکایت می خواند و شاهنامه. یاد این حکایت افتادم

مسافری به خانقاهی رسید و خر خود را گوشه ای بست و وارد حلقه ی صوفیان شد. شب صوفیان که پول و پله ای برای تهیه ی شام نداشتند خر را یواشکی بردند و فروختند و با پولش شام تهیه کردند و خوردند . سیر که شدند به سماع و رقص برخاستند و این مصرع را تکرار می کردند " خر برفت و خر برفت و خر برفت "

مسافر هم به تقلید از آنها با شادی و رقص می گفت " خر برفت و خر برفت و خر برفت "

صبح که از خانقاه بیرون آمد دید جا تر است و بچه نیست(همون خره البته) . به خادم خانقاه گفت : خری را که به تو سپردم کو؟

گفت: دیشب بردند فروختند و خوردند . مسافر گفت : چرا وقتی خرم را می بردند خبر ندادی ؟

خادم گفت : ده دفعه آمدم بگویم که خرت از دست رفت . ولی هر دفعه دیدم خودت می گویی خر برفت و خر برفت و خر برفت . پیش خودم گفتم لابد خودت می دانی .چه می دانستم از دیگران تقلید میکنی !

مولانا می گوید :

خلق را تقلیدشان بر باد داد              ای دو صد لعنت بر این تقلید باد


+ سکوتم را شکسته ای 

بی شک

خالق رویاهایم شده ای ..


+ عذر خواهی برای دیر نوشتن و نبودن ها :)

بعدن نوشت : از همه ی دوستانی که در "همبازی شوید رفقا" بازی کردند نهایت سپاسگزاری را دارم :) چون تعداد وبلاگ های شرکت کننده بسیار بود لینک ها را قرار ندادم . و ممنون از دوستانی که در کامنتدونی اجابت نموند . از همه تان ممنونم . لطفتان مستدام

+ نوشته شده در ساعت 16:31 توسط سر به هوا .
شنبه 26 فروردین1391
هم بازی شوید رفقا :)

خیلی وقت ها به بازی دعوت شده ام اما کسی را به بازی نگرفته ام . حالا همه دعوتید به یک بازی . همبازی ها منتظرم


اگر ماهی از سال بودم : مرداد را دوست دارم و شهریور را از همه ی ماه ها بیشتر نه سرد است و نه خیلی گرم . در این ماه دنیا را با وجودم منور نمودم

اگر یک روز هفته بودم : یک شنبه . خاطرات قشنگ و زیبایی از این روز دارم . رونمایی خیلی از دوستان وبلاگیم در این روز بوده معمولاً

اگر یک عدد بودم : هشت . این عدد را دوست میدارم

اگر جهت بودم : به هر جهتی که تو بودی . شمال و جنوب و مشرق و مغرب من تویی !

اگر همراه بودم : اگر منظور موبایل و از این خزعبلات باشد که هیچ، همواره کسی با همراه اول تنها نیست ! اما من سعی می کنم همراه خوبی باشم

اگر نوشیدنی بودم : فقط آب طالبی

اگر گناه بودم : یک بوسه (البته گناه محسوب نمیشود به گمانم )

اگر درخت بودم : بید مجنون . آنهم در پارک ها و درست کردن سایه ای لطیف برای رهگذران

اگر میوه بودم : طالبی جز میوه هاست ؟؟

اگر گل بودم : مریم . نیازی به توضیح نیست به گمانم

اگر آب و هوا بودم : بارانی با قطرات ریز . کلن بدون تو هوا پَس است .

اگر رنگ بودم : آبی .

اگر پرنده بودم : ققنوس. شاید پرهایم گره ای از کار کسی باز میکرد

اگر صدا بودم : صدای کسی که خیلی دوستش داشته باشی ، صدایی که مدتها هوای شنیدنش به جانت چنگ انداخته باشد

اگر فعل بودم : ماندن . هیچگاه اهل رفتن نبوده ام

اگر زمان بودم : گذشته و آینده دزد لحظه هایند. فقط حال

اگر یک خیابان بودم : بی گمان ولی عصر با آن درختان سرو سر به فلک کشیده اش

اگر یک فیلم بودم : بنده یک پا سریالم از اخلاقیات خیلی گند . آژانس شیشه ای

اگر یک پزشک بودم : اول امید دادن را می آموختم

اگر یک پنجره بودم : باز میشدم به افق های دور

اگر تاریخ بودم : عده ای را از صفحه ی آن محو می کردم ." پدرم را یکبار دیگر میدیدم "

اگر ساز بودم : سنتور با آن صدای جادویی اش .مخصوصاً سنتوری که هدیه ی تولدت باشد

اگر کتاب بودم : خیلی زیاد است . خداحافظ گاری کوپر و زوربای یونانی ، سینوهه هم !

اگر شعر بودم : آن‌که بی‌باده کند، جانِ مرا مست، کجاست؟ "مولانا"

نشستی روبروم گرمِ نظاره/ تو چشمام، چشمِ مستت خونه داره/ مگه آغا محمد خان بیاد و / چشاتو از تو چشمام در بیاره.../ علی‌رضا دهرویه

اگر طبیعت بودم : دریـــــــــا، چه مواج چه آرام اش .

اگر حس بودم : بهترین حس ، حس ِ دوست داشتن است . حس اولین نگاه ، اولین بوسه . اولین پیاده روی دو نفره در خیابان های بلند . همان حسی که تا ابد در دلت ماندگار شده است.


+ از شوق تو بال در می آورم

اما

پریدن از آسمان تو

محال است.


+ از فاخته ی عزیزم زودتر از اینها باید تشکر میکردم . ممنونم بانوی هنرمند و دوست داشتنی

+ نوشته شده در ساعت 21:26 توسط سر به هوا .
جمعه 18 فروردین1391
تعطیلات خود را چگونه گذرانده اید ؟

 دیشب داشتم یک پست بهاری و شاد می نوشتم ، البته تا نصف هایش هم رفتم اما طبقه ی بالایی مان آنقدر فریاد کشیدند "آها آها بیا وسط قِرش بده "و جیغ زدند و روی اعصاب و تمرکزم پاتیناژ رفتند! که منهم صفحه را بدون ثبت موقت بستم و رفتم نشستم پی ِتلفن و بعد کتاب خواندن ..

خانوده ی ما مانند پازل تکه تکه و هر کدام گوشه ای افتاده اند یکی اینطرف اروپا، یکی آنطرف تر یکی سمت آمریکا و آنهایی هم که در ایران هستند یکی شان در غرب و عمویم در جنوب و خلاصه اینطوری هاست ! اینها را گفتم که بگویم عید که می شود معمولاً همه جمع می شوند و پدرِ آنهایی که در تهران ساکنند در می آید . ما هم تا هفتم عید شبانه روز مهمانی بودیم،خوش می گذشت . بعد ناگاه قرعه فال به نام مای بیچاره افتاد و یک دفعه تا به خودمان آمدیم  دیدیم آخر شب است و ای دل غاقل جا برای خوابیدن خودمان هم نداریم  (یعنی فرصت فرار نداشتیم به نوعی و در محاصره گیر افتاده بودیم) البته هنوز ترکش هایش ما را رها نکرده و خان دایی مان تشریف دارند..

زندگی خوب و بد در گذر است و قشنگی هایش غیر قابل انکار است حتی وقتی در مسیر تند باد حوادث ناخوشایند و خاطرات تلخ قرار بگیریم .

راستش هی دارم موسیقی عوض میکنم تا بتوانم بنویسم تا حالا از شما چه پنهان بیست تایی آهنگ عوض کردم اما هنوز به آن آهنگی که راهم بیندازد در نوشتن نرسیده ام . کلماتم مانده اند بین زمین و آسمان معلق و نمیشود که نمیشود !

پس اجازه دهید پستم را اینگونه تمام کنم و نوشتن را حواله بدهم به پست بعد .

در زندگی آدمهایی هستند که از راه می رسند و هم مسیرت می شوند بی بهانه و در این شلوغی و آشفته بازار دنیا آمده اند که تو را به یاد خودت بیندازند . سرمای زمستان و گرمای تابستان نمی شناسند همیشه همراهت هستند . قید و شرطی برای رفاقتشان ندارند . دل و روحشان وسیع است و تو هر چه دست و پا بزنی در این بیکران دریای عمیق خسته نمی شوی اینها را نوشتم که بگویم زندگی یک همچین آدمهایی دارد

نوشتم تا بگویم زندگی منهم اینگونه آدمی را دارد که به دنیا فخر بفروشم از بودنش ..


+ پراکنده گویی شد و شما باز به بزرگواری تان خواهید بخشید . انسجام فکری برای نوشتن ندارم نمی دانم چرا؟ از بس که دایی صدایمان می زند: زود باش بیا یا سوئیچت را بده (!)

+ این نوشته آپ علی الحساب برای خالی نبودن عریضه و لال نرفتن از دنیا

+ هر چی گرمای خورشیده به دشت زندگی تون بتابه همیشه :)

+ نوشته شده در ساعت 15:25 توسط سر به هوا .
یکشنبه 13 فروردین1391
سالهای در حال گذر

فتیله ی تعطیلات نوروز هم به سلامتی خاموش شد . دو سال است که عید ها رنگ و بوی گذشته را برایم ندارند ، دو سال است که به اندازه ی 10 سال روحم پیرتر و رنجورتر شده . دو سال است که خانه ی ما بوی تازگی ندارد !

امروز عصر با اصرار برادر کوچکتر قدم زنان تا پارک انتهای خیابانمان رفتیم وقتی آن همه شور و شوق را در میان دخترکان و پسران جوان دیدم فهمیدم زندگی ام را در چمدانی گنجانده و در پستویی قایم کرده ام و هیچ کلیدی قفل زنگار گرفته اش را باز نخواهد کرد . نخواهد کرد نخواهد کرد ...

اگر ننوشته ام این روزها برای این است که پر از باران های نباریده ام ، پر از بغض های مدفون شده و پر از حرفهایی که مهر و موم شده اند با سکوت . 

دلم خیابانی بلند می خواهد و دسته پرنده های مهاجر بر سینه ی آسمان و دستان گرم پدرم را..

+ عذر خواهی برای تلخی هایم ..

+ سال نوی تان پر از مهربانی

+ نوشته شده در ساعت 22:20 توسط سر به هوا .
پنجشنبه 25 اسفند1390
چشم در چمن !

خاطرات دور می دود در ذهنم و جا خوش می کند همانجا.تلاشی برای رهایی نمیکنم خودم را می سپارم به روزهایی که دنیا از صدای خنده هایم خواب در چشمانش می شکست.

دخترک 7 ساله ای با کلی شیطنت و روزهای پایانی سال و لولیدن زیر دست و پای مامان و غرزدن های گاه و بیگاهش و نگاه پدر از سرشوق به دختر دردانه اش . تا پلک بر هم می زنی واقعاً زمان با سرعتی غیر مجاز می تازد و می بینی دیگر نه اثری از خنده هایت مانده و نه ..

همان روزها که ما فقط آتش سوزاندن را بلد بودیم  دختر همسایه مان خانمی کردن و پز دادن را بیشتر یاد گرفته بود برای همین ما هم به شیطنت او را بنداز (بهناز)خانوم صدا می زدیم . همین نزدیکی های سال نو بود که موهایش را اجق وجق کوتاه کرده بود و گفت که مدلش "گل در سبد است" !ما هم (من و دخترخاله ام ) زدیم زیر خنده و از سر حسادت گفتیم یعنی خ ر در چمن (ایکون شرمندگی ). وقتی خرامان خرامان موهایش را اینطرف و آنطرف می کرد ما دلمان غش میکرد که چرا مادرمان ما را آرایشگاه نمی برد و موهایمان را مثل بنداز نمی کند . در نتیجه سفت و سخت افتادیم به پای مامان که ما هم موی کوتاه می خواهیم. آخر این طناب دراز چیست که باید کلی سنجاق و گل را تحمل کرد و بعد مامان آب پاکی را ریخت روی دستمان که باید عروس شوی و ما هم رفته بودیم توی فکر که باید آن موقع عروس کی شویم و به دنبال گزینه بودیم  که سریع برویم موهایمان را در چمنی یا سبدی کنیم و خلاصه حالی هم از بنداز بگیریم ! بالاخره هر موردی را که گفتیم مادرمان گفتند نــــــه و ما هم دیدیم فایده ای ندارد و رفتیم سراغ آتش سوزاندمان

خاله و مادر رفته بودند آرایشگاه که ناگهان صاعقه ای در چشمهایم جرقه زد و رفتم سراغ قیچی ! دختر خاله ام با ترس گفت دعوایمان می کنند . گفتم قرار نیست موهایمان را کوتاه کنیم و او هاج و واج نگاهم میکرد . کلا شیطان به معنای واقعی در من حلول کرده بود و گفتم باید از بنداز خوشگل تر شویم اما چطوریش را خوب بلدم !

سرتان را درد نیاورم که در چشم به هم زدنی مژه هایمان را از ته قیچی کردیم و چون خیلی خوشگل شده بودیم در زیر تخت پناه گرفتیم !

بعدش را می توانید حدس بزنید و مرا از گفتن ادامه معذور بدارید ! 

+ دنیا را با لحظاتی شاد برایتان آرزو می کنم . پیشاپیش سال نوی تان مبارک

+ نوشته شده در ساعت 22:39 توسط سر به هوا .