زمستان دومین سال نبودنت با همه اتفاقاتش گاهی آرام آرام و گاهی تند و غیر منتظره می گذرد . نگاه من به جای خالی ات همچنان بی جواب مانده . اما این اتفاقات جدید بعضی وقت ها نگاهم را عوض می کند . با این که همچنان حواسم به تو است . خیالم پیش تو است اما روزهای تازه ای هم از پی هم می رسد . روزهای تازه با اتفاق های تازه و آدم های جدید .
روزانه کلی قربان صدقه روهام می روم و در دل آرزو می کنم که کاش تو هم می دیدی . بعد خیال می کنم که خوشحال بودنت را . باز به خود می آیم ... صدایم می زنند . گفتم که . راه پر و پیچ خم زندگی همچنان بی تو برای من نفس کش می طلبد . من ِ جلوی آینه با من ِ در درون هزار بار فرق داریم . اما مجبورم لبخند بزنم . همچنان مجبورم مقاوم باشم و ادامه دهم .
گاهی از این همه عادی بودن غصه ام می گیرد ... اما باز مجبورم در مقابل سرنوشت تسلیم شوم . مجبورم به رفتارها و کارها و حرف های دور وبری ها گوش کنم ، نگاهشان کنم ، تحسینشان کنم . و آفرین بگویم که دارند پیشرفت می کنند ... دارند خودشان را از این وضعیت نجات می دهند . اما خودم نه . کمی . خیلی آرام روند بی سر و صدای نبودنت را ادامه می دهم . به دنبال تو می گردم . به دنبال تو می گردم تا همیشه . حتی اگر این روزها نباشی .
دوست دارم آن شکلی بمانم که دوست داری . آن کاری را کنم که تو خوشحال می شوی . خیال نکن که می توانم برای فراموش کردن جای خالی ات خودم را بالا بکشم . کارهای مختلف کنم ... آرام آرام . آرام آرام بگذار با هوای بودنت زندگی کنم . با هوایی که نفس هایم را پر می کند از تو . از تمام روزهایی که بوده ای . از تمام روزهایی که بوده ام و حالا من با تمام ضعفم ایستاده ام . می ایستم .
و سرنوشت را به بازی می گیرم .
+ مهری عزیز تسلیت ما را هم در غم بزرگ ِ نبودن مادر پذیرا باش .

اینجا
پر از مه های بی قید است
که همه چیز را در کام خود کشیده
تاریک است !
.
.
نگاهش خورشید را
در آسمان من
ذوب می کند
و مرا
وامیدارد
به خندیدن ..
به گریه کردن ..
به حرفهایی
که دیگر برای گفتن ندارم
ندارم
پست قبل اشاره ای داشتم به عاشقی که با خیل ِ عظیم خوانندگانِ مشتاق برای ادامه ی این بحث روبرو و یکی از بلاگرهای موفق فرمودند اگر از عاشقی بنویسم بازدید وبلاگم بیشتر و کامنت های بیشتری دریافت می نمایم !! حالا سنگ مفت و گنجشک مفت تر یا رها کردن تیری در تاریکی . این هم پیچک ِ قصه گو !
اول پنبه ی عاشقی جدمان را می زنیم تا نوبت به ما برسد نوه مان جبران می نماید .
پدربزرگم عاشق مادربزرگم بود . مادربزرگ 14 ساله بود که عروسکش را از آغوشش بیرون کشیدند و راهی خانه ی مردِ ارتشی منظم و مقیدی شد. چند سالی نکشید یعنی هر سال فرزندی و خانه پر از خوشبختی از وجود ِ این زن مهربان. همیشه فاصله ی خوشبختی و بدبختی مرز بسیار کوچکی است . پدرم 18 ساله بود که مادر مریض شد و آنها را تنها گذاشت در سن 35 سالگی . اما پدربزرگم عاشق بود خیلی عاشق ! یکسال بعد همسری گرفت همسن ِپدر من !
مادربزرگم (مادرِ مادرم ) فقط 15 سال زندگی مشترک داشت . پدربزرگم فرهنگی بود . عاشق همدیگر بودند . خاله ی کوچکترم 3 ماهه بود و مادرم 10 ساله . یک عصر پاییزی دل درد شد به بیمارستان نرسید . اما هنوز مادربزگم سالهاست از آن 15 سال زندگی برای ما قصه می گوید از پدربزرگم ،به اندازه ی 100 سال زندگی مشترک !
مادرم یکسال و اندی است که هنوز در فراق بابا اشک میریزد . هنوز قشنگترین لحظاتش یادآوری گذشته هاست
و من :
خورشید یک بغض تبدار است
اما
چادرشبی از جنس تنهایی ات
کافی است
و ستارگانی به رنگ عشق
سفیدِ سفید
ماه بانویی می شوم
نقره فام
در انتظار ِ قدم های خسته ات
وقتی شروع می کنی به نوشتن یکی از دغدغه هایت به روز کردن میشود ، دنبال سوژه ای مناسب میگردی و ترجیحاً نو هم باشد اما به محض رخ دادن خبری یا اتفاقی یا مرگ هنرمند یا نویسنده ای یا بازیکن فوتبالی (!) تا باز کردن صفحه ی مدیریت هزاران هزار وبلاگ اعلامیه ترحیمش را چاپ کرده اند و حلوایش را داغ داغ خورده اند و تو میمانی و پناه می آوری به روزنوشت هایی از سر بیکاری که بعله اقدس خانوم که در همسایگی ماست بینی اش را برای بار پنجم عمل کرد و الخ ..
حالا حکایت خودِ من است تا می خواهم در وصف عاشقی و عشق (مگر به من نمی آید ؟) بنویسم به محض سرچ کردن برای آمار می بینم شیرین و فرهاد آخرین صفحه ی گوگل اند .. برای من دیگر جایی باقی نمی ماند.امروز می خواستم پرده از اسرارِ عاشقی ام بردارم و بزنم به صحرای کربلا که این آهنگ کوفتی همه را از ذهنم پراند البته می خواستم با نمک و فلفل زیاد به خوردتان بدهم که نشد . و همینطور دیدم وبلاگ های دیگر چنان از عشق های آتشین شان نوشته اند که من چراغ نفتی بیش نبودم در مقابلشان .
یک چای خوردم و دوباره آمدم تا شروع کنم از اسرار صُور فلکی برایتان پرده بردارم که برادر جان زنگ زدند کار سرویس مدرسه را انجام دهم . ما هم که گردنمان از مو نازکتر است یک چشمی گفتیم و چهارپایمان نه چارچرخمان را آتیش کردیم و مثل گلوله رفتیم که با چهره ی آویزان بچه روبرو شدیم که هم زده بود و هم خورده بود اما شما بگویید زده بود !
این شد روزمره گی امروز ما البته وسط هایش هم با تلفن کلی قربان صدقه ی یک نفر رفتیم که نمی توانیم الان توضیح واضحاتی بنویسیم . و از صبح هم روی کاناپه ولو شده ایم و هر ساعتی که میگذرد به خودمان می گوییم دیگر برای انجام فلان کار دیر شده و با خیال ِ راحتتری تنبلی مان را توجیه می کنیم البته فقط به خاطر این است که امکانات کشورهای پیشرفته را نداریم وگرنه ما ایرانی ها فوق العاده با ذکاوت و زرنگیم (خوب بود ) .دغدغه ی نویسندگی ام را مشاهده فرمودید ؟
الان هم می روم پی ِ چای بعدی شما هم خوش باشد و با خود زمزمه کنید همه چی آرومه و حرفهای صد من یه غاز